|
الهي صدام ..لطيفه هاي جنگ
عازم جبهه بودم. يكي از دوستانم براي اولين بار بود كه به جبهه مي آمد. مادرش براي بدرقه ي او آمده بود. خيلي قربان صدقه اش مي رفت و دائم به دشمن ناله و نفرين مي كرد. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۷ مهر ۱۳۸۹ توسط محمد حسين ميرزايي
| نظرات (0) آگهي استخدام نكته هاي با مزه وحكمت آموز يارو تو روزنامه يك آگهي استخدام ميبينه كه "به يك مهندس كامپيوتر مجرب و باسابقه نيازمنديم". خلاصه فرداش كت شلوار ميپوشه و تيپ ميزنه و ميره واسه مصاحبه. اونجا مدير پرسنلي ازش ميپرسه: شما مدركتون از كدوم دانشگاهه؟ يارو ميگه: من مدرك ندارم كه! مديره تعجب ميكنه، ميگه: پس حتماٌ سابقة كارتون زياده... قبلاٌ تو كدوم شركت كار ميكردين؟ يارو ميگه: والله من شركت مركت نمي شناسم! پدر مرحومم يك سوپرماركت داشت، منم همونجا كار ميكنم! مديره شاكي ميشه، ميگه: مردك! تو اصلاٌ بلدي كامپيوتر رو روشن كني؟! طرف ميگه: والله نه! مرده قاط ميزنه، ميپرسه: پس اومدي اينجا چه غلطي بكني؟! يارو ميگه: ايلده من فقط اومدم بگم كه دور من يكي رو بايد خط بكشيد! ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۱۷ مهر ۱۳۸۹ توسط محمد حسين ميرزايي
| نظرات (0)
اگر يك ايراني سرمربي تيم ملي اسپانيا بود ! ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۲۲ شهريور ۱۳۸۹ توسط محمد حسين ميرزايي
| نظرات (0)
سه كردي داداش! ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ ۲۲ شهريور ۱۳۸۹ توسط محمد حسين ميرزايي
| نظرات (2)
[ ۱ ]
code -->
|